روز55:دختری در باد

تعرفه تبلیغات در سایت
همه به ما میگویند: سال خوبی داشته باشید ولی من به خودم می گویم:  "سال خوبی را برای خودت خلق کن..." به فکر اومدن روزهای خوب نباش ! آنها نخواهند آمد … به فکر ساختن باش.... روزهای خوب را باید ساخت... ارزو میکنم بهترین معمار سال جدید باشی فاطمه جان... شروع خوبی داشتی،پس وسط راه نمون،جا نزن،به حرکتت ادامه بده و با همون انرژی و شور هر روز برو جلو،من به تو ایم
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : دوشنبه 27 فروردين 1397 ساعت: 3:08
برچسب‌ها :
در گذشته خوشیها و ناخوشیهای فراوانی را تجربه کرده ام و خیلی از اینها باعث شد من بزرگ شوم،باعث شد خودم باشم،باعث شد نقطه ضعف هایم را بشناسم و همینطور نقاط قوتم را،مانند آهن آب دیده شدم،محکم و قوی. فهمیدم همیشه قرار نیست پیروز باشی،گاهی شکست نتایج بهتری رو به بار میاره واسه تو و تورو چند پله ای جلوتر میبره،درسهایی رو ازش یاد میگیری که هیچ جای دنیا به تو یاد ن
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : دوشنبه 27 فروردين 1397 ساعت: 3:08
برچسب‌ها :
داشتم تو قفسه کتابها پرسه میزدم و یادی از سال گذشته میکردم که چشمم به چندتا  دفتر افتاد که واسه یادداشت های سال گذشته بود ،واسه هرکدومشون یه اسم گذاشته بودم(دفتر خلاصه نویسی ،دفتر جلسات گروهی،دفتر چه تغییرات و...)دلم هوایی شد و یکی یکی برداشتم و ورق زدم و دیدم که چه تغییراتی کردم و دوسال پیش رو با امسال مقایسه کردم و تفاوت زیادی رو در خودم دیدم اینقدر شیرین
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : دوشنبه 27 فروردين 1397 ساعت: 3:08
برچسب‌ها :
ما انسانیم و گاهی دلتنگ میشیم دلتنگ عزیزترینهای زندگیت که از دستشون دادی،دلتنگ دوستان عزیزی که الان فرسنگها با تو فاصله دارن،دلتنگ گریه ای که  بتونی حق حق کنی و بلند بلند با خدای خودت حرف بزنی و از دلتنگیهات بگی  از اشتباهاتت،از داشتهات و تو اوج گریه شکرگذارش باشی و بهش بگی همیشه به یادشی حتی وقتی که حال حرف زدن نداری ،وقتی که خسته میشی و میدونی که مثل کوه
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : دوشنبه 27 فروردين 1397 ساعت: 3:08
برچسب‌ها :
به خودم میبالم از اینکه سعی میکنم قدم های محکمی بردارم و به دنبال هدفم بروم و سماجت داشته باشم،البته الان که به نیمه راه چالشم رسیدم یاد گرفتم سماجت زیاد هم خوب نیست. بازم رسیدم به حرف همیشگی خودم .منظورم کلمه تعادل هستش،بله تعادل در هرکاری خوبه،ادم نباید از اینور بوم بیافته ،نه از اونور بوم. توی این 50روز خیلی چیزها یاد گرفتم و سعی کردم اجرا کنم،وقتی چیزی
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : دوشنبه 27 فروردين 1397 ساعت: 3:08
برچسب‌ها :
زندگی را زندگی باید کرد،توی این 50روز خیلی چیزها یاد گرفتم امیدوارم بتونم با تکرار و تمرین و اجرای یاد گرفته هام تغییراتم رو موندگار کنم تو زندگیم و روز به روز بهبود ببخشم این زندگی دوست داشتنی رو . میخوام لیست کنم آموخته هام رو👇 1:در همه حال باید آرام بود(آرامش سرچشمه تدبیر است). 2:برای تغییر هیچوقت نباید عجله کنیم،تغییری تغییر خواهد شد و برلی همیشه موندگا
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : دوشنبه 27 فروردين 1397 ساعت: 3:08
برچسب‌ها :
دیروز به خودم فرصت یه سفر کوتاه رو دادم تا با یه دوست قدیمی دیدار کنم، لحظه بسیار عزیزی بود واسم،ازش خواستم فقط چند دقیقه ببینمش .  مثل من on taim نیست،واسه همین با یه تماس عذر خواهی کرد و گفت کمی دیر میرسه، گفتم عیبی نداره منتظر میمونم و نیم ساعتی منتظر موندم تا  رسید نیم ساعتی باهم صحبت کردیم و از احوال هم باخبر شدیم،چند دقیقه به فکر فرو رفت،ازش پرسیدم چر
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : دوشنبه 27 فروردين 1397 ساعت: 3:08
برچسب‌ها :
توی این چند وقت آگاهی پیدا کردم از خیلی چیزها و تاثیر این آگاهی رو هم دیدم که بسیار شیرینه بوده واسم و میدونم که ادامه داره واسم. وقتی میشینی یه گوشه دنج و با خودت خلوت میکنی و به خیلی چیزها آگاهی پیدا میکنی  اونوقته که حس میکنی وقت انجام کار و تو باید بلندشی برای حرکت ،باید کوله خودت رو ببندی برای سفر ،سفری به نام تغییر البته به یه یار هم نیازمندی و اون کس
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : دوشنبه 27 فروردين 1397 ساعت: 3:08
برچسب‌ها :
بیشتر اوقات می نالیدم و غر میزدم به جون خودمو و اطرافیانم،اما توی 30روز اخیر یه تصمیم جدی گرفتم که ننالم دیگه .خب برای اینکه این تصمیم عملی بشه باید اول اگاه میشدم به اینکه دلیلش چیه؟ چرا این اتفاق تکرار میشه؟ نشستم تو کنج خلوت خودم و بهش فکر کردم،دیدم که یه سری چیزها احازه نمیده تا من به کارهام برسم و وقت رو الکی الکی از دست میدم و این باعث میشه من خیلی غم
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : دوشنبه 27 فروردين 1397 ساعت: 3:08
برچسب‌ها :
اسمش فاطمه بود در خانواده ای پرجمعیت به دنیا آمد،هیچوقت عشق را در بین پدر و مادرش ندید،از زمانی که دست راست و چپش را شناخت،تنها چیزی که از زندگی دید و یاد گرفت،کار و تلاش بود و کل کل های مامان با بابا سر کوچکترین مسئله ها. یکی از دلایلی که این شغل رو انتخاب کردم این بود که میخواستم طعم عشق مادری رو بچشم و عاشقانه زندگی کنم..... این شد که شدم دختری در باد،ت
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : دوشنبه 27 فروردين 1397 ساعت: 3:08
برچسب‌ها :